خلاصه ساعت ۶صبح رفتیم درآموزشگاه من و کمند و گلی و بهشاد و مهری

و هانیه وملیکا و غزال و نکیسا و خواهرش و عسل جونو مینا جونو مریم جونو

و کلا بودیم همه!

بعداز 1ساعت مینی بوس اومدو ما مث مینی بوس ندیده هاحمله ور شدیم!

تو راه منو کمند یه گوشه کز کرده بودیمو حرف میزدیم هر کی نمیدونست

فکر میکرد ما ازوناشیم

اون طرفم هانیه و پریسا آهنگ گوش میدادن ازون آهنگا

البته مهرانه هم داشت گوش میداد ولی تنهایی!

بقیه هم حواسم نبود چکار میکنن

فقط هرازگاهی صدای جیغ گلی که میگفت شاد باشید

و تیکه های بهشاد و سگ سگ کردن نگار میومد!

(برای اطلاع بیشتر از قضیه نگار به خاطره ی تهران مراجعه شود)

بعد از یکم دیگه در برابر گلی تسلیم شدیمو یه فلش چکوندیم

(کلمه اراکیه درگیر نشید)

تو اسپیکر همیشه در صحنه ی ملیکا که منبع آهنگای خزوخیل روزگاره

و شروع کردیم به بزنو برقص دیدیم صدای غرغر راننده بلند شد

که آقا من کمرم درد میکنه (به ما چه با اون قیافت)

یکم نشستیم که دیدیم یه توپ شوت شد عقب

آقا قضیه چیه دیدیم آقای شعبانی میگه کی میاد آلوته؟

ولی متاسفانه توپ افتاد دست بهشاد و حالا گیر نده کی گیر بده

که من میخوام توپو بزنم تو سر راننده!

خلاصه مقاومتای ما فایده نداشت و توپو پرت کرد

فقط شانس آوردیم بهشاد نشونه گیریشم مثل دوزاریش کجه

خورد تو سر آقای شعبانی!!! (و گرنه معلوم نبود راننده چه بلایی سرمون میاورد )

خلاصه دیدیم وسط یه بیابون خشک و برهوت نگه داشت که رسیدیم

(آقاجریان چیه قرار بود بریم باغ اینجا کجاست نکنه اوردن بکشنمون؟)

که یهو آقای حیدری گفت که باید یکم پیاده روی کنیم

تا به باغ برسیم ما هم جوگیر شدیم که آخ جون پیاده روی

توی کوچه باغ چه حالی میده چشمتون روز بد نبینه

یه کم که جلو رفتیم دیدیم زمین یه تیکه شده روم به دیوار تاپاله

گلواژه هم امد مارو آگاه کنه گفت حواستون باشه نرید تو پشگلا

(اون اسمش تاپالست پشگل مال گوسفنده)بعدشم بوش عین گاز اشک اور

هممونو منگ کرده بود دچار کمبود اکسیژن شده بودیم

که گلی گفت من عااااشق این بو ام

نمیدونم چرا شما بدتون میاد اه خیلی لوسید!

خلاصه تا زانو قهوه ای شدیم کمندم که لباس پلو خوری پوشیده بود

دهن مارو سرویس کرد!

همچنان به رفتن ادامه دادیم

.

.

.

. داریم میریم هنوز

.

.

.

.

.

. چیه چشم نداری ببینی هنوز داریم میریم

.

.

.

.

.

آقا غلط کردیم گفتیم پیاده روی خوبه ولی نه تا این حد!

بعد از یه ساعتو خورده ای پیاده روی و کوه نوردی رسیدیم به باغشون

دیدیم زیر انداز پهنه و یه عده منتظر ما نشستن و یه خر سفیدم اونجاست

که یهو بهشاد گفت دستتون درد نکنه راضی به زحمت نبودیم

قربونی واسه چی شرمنده میکنید که با پشت دست گلی مواجه شد

و ادامه نداد! نشستیم صبحونه خوردیم

و پاشدیم رفتیم کوه بعد از یه ربع که از کوه صاف بالا کشیدیم

و هی بد و بیراه میگفتیم رسیدیم رسیدیم اون بالا!

واقعا عالی یه دره سرسبز که دورتادور کوه بود

و پایینش یه دره عمیق پر درخت!

یعنی اگه نبینید نصف عمرتون بر فناست!

اون جا یه تخته سنگ بود که اونورش همش دره بود

مهساهم آکروبات بازیش گل کرد و رفت نوکش وایساد

همه نفسا تو سینه حبس شده بود

بهشاد که گذاشت رفت اونور ماهم از ترس هیچی نمیگفتیم

که یهو گلی گفت وای اگه بیفته سرش میره تو مخش!

دیگه با کلی اصرار اومد پایین آقای شعبانی یه سنگ دستش گرفته بود

با شوق و ذوق تمام میپرید بالا پایین و میگفت مهتاب مهتاب

گفتم بله گفت این سنگه که برق میزنه توش چی داره؟

سیلیس داره دیگه درسته؟

قابل توجهتون ایشون خودشون معلم ریاضی هستن

تازه نمیدونم چرا بین اون همه تیز هوشانی از من پرسید!

آقای حیدری گفت بریم پایین میخوام ببرمتون یه جایی

کلی راه رفتیم با سر اومدیم زمین لیز خوردیم خاکی شدیم بدبختی کشیدیم

تا بالاخره استاد

گفت بچه ها رسیدیم!

یه ذره  دورمونو نگاه کردیم دیدیم یه اتاق آجری که قدمتش برمیگشت

به دوران هخامنشیان اونجا بود همه مات و مبهوت مونده بودیم

که یهو گلواژه داد زد آخجون نکنه قراره شب اینجا بخوابیم؟

که آقای حیدری در جواب گفت اینجا دستشوییه

بدویید تا دیر نشده ماهم همه با نگاهای معنی دار به هم زل زده بودیم!

خلاصه برگشتیم پیش بقیه لب یه چشمه نشسته بودیم

همه تو حس اهنگ گوش میدادیم.

بهشاد از صبح مخ همرو از صبح خورده بود که چرا آقای عیسی آبادی نمیاد

یهو مثل فنر از جاش پرید و یه جیغ بلند زد

که همرو از حس دراورد دیدیم آقای عیسی ابادی بالاخره اومد

همه وایسادن دست زدن و باهم پاشدیم بریم بگردیم.

خلاصه رفتیم تا رسیدیم به یه درخت خوشمزه پر زرد الو!

آقای عیسی ابادیم پرید بالا تا ما میرفتیم زیر درخت درخته رو میتکوند

کلی تلفات دادیم کمند خورد تو چشمش من افتاد تو سرم

بهشاد بدبخت که رفته بود تو یه چاله کلا سرتاپاش زرد الو لهیده بود

و خلاصه همه یه جوری داغون شدیم بجز مهسا.

با کمال ریلکسی نشسته بود داشت پفک نمکی میخورد و مارو نگاه میکرد.

در همون حین بود که آقای عیسی آبادی یه آلبالو له کرد رودست مهسا.

بعد گلی اومد با برگ پاکش کنه بدتر پخش شد.

اقای حیدری هم با کلی تارزان بازی بردمون یه چشمه که از زمین درمیومد

اب یخ و خوشمزه فقط جاش خیلی بد بود غفلت میکردی کله پا میشدی

حالا تو این گیرودار بهشادو آقای عیسی ابادی شر بازیشون گل کرده بود

وایسادن اب بازی!

همه داشتیم اب میخوردیم که غزال از زیر در رفت خورد زمین

بهشادم از موقعیت استفاده کرد یه بطری اب خالی کرد رو سر اقاعیسی ابادی

ولی وقتی اومد فرار کنه اونم از زیر در رفت

اقا عیسی ابادیم گفت الان حسابتو میرسم اومد بهشاد و خیس کنه

که اونم کله پا شد

حالا بهشاد تو این لحظه: بفرمایید دست خدا صدا نداره

خلاصه بعد اب بازی همه امدیم به سمت بالا بریم یه کنده درختم اونجا بود

که گلی با سر رفت توش آقای عیسی ابادیم هرهر میخندید بمون

که گلی عصبانی برگشت گفت آقای عیسی ابادی سر من بشکنه باشه ها!

(جان؟یعنی چی باشه؟مگه ماگفتیم نباشه؟میخواست بگه هرچی دیدیدازچشم خودتون دیدید)

که این وسط یه تیغ رفت تو دستش داد زد بچه ها اینجا گیاه گزنده داره

(آره خو خزنده و چرنده و پرنده هم داره)

آتوسا خواهر نکیسا هم که داشت میامد بالا با تعجب گفت

یعنی اگه بخوره میخاره؟گلی:نه

عزیزم وقتی میخاره میخوره

(جان؟کی میخوره؟چی میخاره؟یکی منو روشن کنه عموما گزنده میزنه نمیخوره)

خلاصه داشتیم برمیگشتیم سمت بقیه که دیدیم

شاهزاده ی سوار بر اسب سفید داره میتازونه سمت ما!

بهنام و خرش بودن گلی هم جوگیر شد گفت

نگهدار منم سوار شم بدبختی بلدم نبود سوار شه

خر بخت برگشته هم داشت علف میخورد که گلی پالونشو (به قول خودش پانول)

گرفت و خواست بره بالا که نزدیک بود بهنام و خره و گلی باهم چپ کنن

حالا یکی نمیکرد کمکش کنه ما که عین جن دیده ها نگاه میکردیم

آقای عیسی ابادیم که داشت فیلم میگرفت و میخندید

خره هم با اینکه داشت چپ میکرد

همچنان با ارامش به علف خوردن ادامه میداد

دیگه گلواژه یه دور زد پیاده شد همه اماده شدیم بریم ناهار بخوریم

بهشادو اقاعیسی ابادی وایساده بودن جلوتر از همه حرف میزدن

که یهو بهنام و خرش اومدن ماهم هیچی نگفتیم

تا خره رسید پشت پای بهشاد.

اقای عیسی ابادی یه نیشخند زد و بهشاد برگشت و.....

چشمتون روز بد نبینه بهشاد و خره باهم وایسادن جیغ زدن

بیچاره خره بیشتر از بهشاد ترسید!

بعدم رفتیم ناهار جوجه کباب خوردیم.

سر سفره بشقابم رو پام بود نمیدونم مهری چه کرمی داشت هی میزد

بشقابم میفتاد دو بار ظرفمو انداخت

بعدم اقای شعبانی شروع کرد به نی زدن و همه فاز غمگین گرفتن

این وسطم بهشاد هی میگفت شاد بزنید شاد بزنید آخه کی بانی شاد میزنه بچه!

 كمند هم رفته بود خرسواري بیارید پایین حالا هی نشسته بود اون بالا

نمیکرد بیاد پایین بعد که اومد پایین رفت بغل نگار وایساد

نگارم که یکم ترسیده بود بو کشید گفت بچه ها بو سگ میاد

به کمند گفت تویی بو سگ میدی؟گفت احمق بو خره بو سگ چیه!

همه یه لحظه با تاسف کمند بیچاره رو نگاه کردن

راهشونو گرفتن رفتن!

عصرم دیگه انذر پنذرامونو جمع کردیم راه افتادیم رفتیم خونه خواهر اقا حیدری

اونجا یه درخت شاتوت بود همه عین نخورده ها(چرا عينشون خودشونيد ديگه)

از درخته اویزون شدیم لامصب شاتوت نبود که

هرکدوم اندازه یه لیوان آب داشت!

داشتیم میرفتیم سمت یه جایی که اب داشت همه خسته و کوفته

دیگه حال راه رفتن نداشتیم نشستیم یه گوشه

دیدیم اقای عیسی ابادی جیتان جیتان داره با ماشینش میاد

که من داد زدم یه بوق بزنید بد نیستا بعد یه بوق زد

گفت که چی؟منم گفتم بچه ها بریزید بالا!

(وقتی یکی بوق میزنه یعنی بفرمایید برسونمتون اینا تجزیه تحلیلای خودمونه)

نگارو هانیه و نکیسا و اتوسا و ملیکا و پریساومهسا و مهرانه عقب نشستن

منو کمندو بهشادم جلو!

(خدایی نکرده فکر نکنید ماشین نیسان بودا نه یه پراید کوچولو بیشترنبود)

رسیدیم به یه جوب ابی اقای عیسی ابادی مارو پیاده کرد بره بقیه رو بیاره

 بعد که اقایون اومدن رفتیم پیش جوب اب گلی داشت دستاشو میشست

که اقای عیسی ابادی یه بطری اب خالی کرد روسر گلي

خلاصه راه افتادیم اومدیم سمت اراک سر راه یه سرم عیسی اباد زدیم

جای همه اونايی كه نبودن خالی