سال دوم راهنمایی بودیم.قرار بود اون سال مارو به اردو ببرن.نمیدونم کی اسم این مشهدو انداخته بود رو زبون ما که مثل کنه
چسبیده بودیم به مدیرمون که باید بریم مشهد!
یه مدت گذشت.اولیا و سومیارو بردن
ولی انگار میخواستن یه جوری مارو بپیچونن.
ماهم کم نیاوردیم اعتصاب کردیم.چجوری؟هیچی.
یه زنگ همه ریختیم تو سالن و کتاس نرفتیم و شعار مرگ بر دیک...
ااااا ببخشید شعار ما اردو میخوایم یالا رو سر دادیم.
بالاخره از رو بردیمشون و راهی مشهد شدیم.اونم با قطار!
یه گله دختر خل و چل با قطار به سمت مشهد میروند!
اوه اوه!چشمتون روز بد نبینه.
کاری کردیم که از مدیر و معاون گرفته تا راننده آمدن بامون دعوا کردن!
ما هم که پررو تر ازین حرفا بودیم کوچکترین توجهی بهشون نکردیم
و به کار خودمون ادامه دادیم!
تو راه که بودیم همه مثل این بیابون ندیده ها چسبیده بودیم
به شیشه و با حسرت بیرونو نگاه میکردیم که یهو داد زدم
بوووووووووووو میااااااااااااااد!
مهتابم با کمال جدیت گفت بو آخوند میاد!به این نتیجه رسیدیم نزدیکای قمیم.
موقع نماز صبح بود و از اونجایی که ما بسیار عابد هستیم
با سر رفتیم وضو بگیریم!من که وایساده بودم
به نکیسا میخندیدم گلی و مهتابم توی قسمت پا شویه وضو گرفتن
(مهتاب اینا چرا انقدر مارو بد نگاه میکنن؟)
خلاصه با هر بد بختی بود وضو گرفتیم اما تا به نماز خونه رسیدیم
گفتن قطار داره حرکت میکنه!
سوار قطار شدیم.بالاخره رسیدیم....
به سمت هتلمون رفتیم.اونم چه هتلی!۵
ستاره که هیچی ۲۲۵ ستاره هم پیشش کم میاره!
وارد اتاق که شدیم با انبوهی از سوسک و مورچه روبه رو شدیم.
۵تا تخت چوبی داشت که قدمتش کم کم به دوره ی سلجوقی برمیگشت!
همراه با یه پرده ی پوسیده و یه یخچال سوخته!
و یه دستشویی که بوی خوشش کل فضای اتاق رو پر کرده بود.
اولین کاری که کردیم حدود ۴-۵ تا اسپری زد عرق خالی کردیم
تو دستشوییش بلکه بوش بره.
بعدم اماده شدیم بریم ناهار!جاتون خالی ناهار مرغ نپخته داشتیم!
به به.بهتر ازین نمیشه.
اونم به یه گارسون کاملا متشخص که حدود ۲۰سالی میشد
دندوناشو مسواک نزده بود.
قرار شد اون روز به زیست خاور بریم.
قبل ازینکه برسیم معلما گفتن قراره همه بچه ها باهم به خرید برن.
بدتر از این نمیشد.حدود ۴۰ تا دانش آموز میخواستن باهم خرید کنن.
سوار سرویس شدیم و با بروبچ دور هم جمع شدیمو
تنها چیزی که همگی بش فکر میکردیماین بود که
یه جوری معلمای محترممون رو بپیچونیم.به زیست خاور نزدیک میشدیم
و دریغ از یک راه کار برای فرار.
بازهم مهتاب با تمام بی عقلیش یه پیشنهاد داد.
گفت موضوع رو به خانوم مرادی بگیم.
حالا کی باید این خبرو به خانوم مرادی میگفت تا راضی بشه؟
و در اینجور مواقع دیواری کوتاه تر از دیوار من پیدا نمیشه...
با هزار جور چرب زبونی خانوم مرادی راضی شد
و ما ۴ نفر یعنی منو مهتاب و گلی و کمند به طرز مرموزانه ای از دست معلما فرار کردیم.
(به جان خودم فرار از زندانم از روی داستان ما ساختن!)
در حال دوییدن توی راهرو بودیم که...هی وای من...
خانم احمدی و دار و دستش عین بیییییب جلومون سبز شدن!
ما هم یه آسانسور گیر آوردیم و به زور خودمونو چپوندیم توش.
دوتا مرد هم تو آسانسور بودن که از ترس ما عین عنکبوت پخش دیوار شدن.
به هر حال به طبقه بالا رسیدیم.فروشنده ها که از دستمون دیوونه شدن!
دوتا گردنبند خریدیم هر کدوم ۸۰۰۰تومن روهم ۸۰۰۰تومن دادیم.
یکی که نزدیک بود ویترینشو بیاریم پایین.
یکی هم انقدر جنس به کمند نشون داد و کمند نپسندید عصبانی شد
و با داد بیرونمون کرد.
بالاخره بعد از این همه فرار پی در پی و مسخره شدن توسط فروشنده ها
به وسیله معلمای محترم محاصره شدیم.
اون روز رو با صدای جیغ و داد خانم احمدی و نظریگذروندیم.
البته فکر نکنید ماهم خیلی ناراحت بودیما!
ته اتوبوس با خانوم مرادی عروس چقدر قشنگه میخوندیم!
بالاخره رسیدیم.خیلی خسته بودیم.
به زور خودمونو از ۳ طبقه کشیدیم بالا و تازه یادمون افتاد که کلیدو نگرفتیم.
هر کس مینداخت گردن اون یکی و هیچ بخت برگشته ای حاضر نمیشد
این سه طبقه رو بره پایین بجز خانوم مرادی عزیز.
اون روز جاتون خالی دوتا جعبه بزرگ های بای رو خوردیم(گاوم بود کم میاورد)
بعد از کلی سختی آمدیم خبر مرگمون دو دقیقه بخوابیم
که نهرمیانی با اون صدای نکرش شروع کرد به داد و بیداد و مشت زدن به در
که نمازتون غذا شد!
اونروز یه دعوای توپ پا کردیم!
کمند چپ میرفت راست میومد میگفت این گارسونه به من نظر بد داره!
یکی بیاد جمش کنه!
نظری هم قضیه رو فهمید و تریپ مادر فولاد زره برداشت
و رفت به دعوا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
از اون به بعد خود مسئول اونجا و صندوق دارش برامون غذا سرو میکردن!
ماهم هر دفعه اسپشیال۱۵ درست میکردیم با این کار ازشون تشکر میکردیم.
اون روز به الماس شرق رفتیم.
دیگه نذاشتن ما تنها بریم ولی خانوم مرادی کل الماس شرقو گردوندمون!
شبش میخواستیم بریم حرم.
ازونجا که هتل مابه حرم نزدیک بود پیاده میرفتیم
و هر دفعه هم رحمت الهی فرتی به سرمون نازل میشد
و مثل موش آب کشیده با عصاره ی عطر بزن بریم حمرم
و مقداری گل برای تزیین میشدیم.
جاتون خالی اون روز برنامه ی فشن تی ویو بوووووووو میدی
و رقص داهاتی هم داشتیم.
فردای اون روز به سرزمین موجهای آبی رفتیم.
(این تیکش خانوما با مایو هستن سانسور میکنم!)
فردا شبشم دوباره رفتیم حرم و قرار بود که تا نماز صبح حرم باشیم.
ماهم حوصلمون سر رفت و با مارمولک مهسا وسط حرم شروع کردیم
به آلوته بازی کردن!
(البته اين وسط بعضي از بچه ها بسيار بسيار اشك ريختن
و كاراي خوب خوب انجام دادن(واقعا عجيب بود!!!!!!!))
نماز صبح رو خوندیم و کم کم راهی اراک شدیم.
این بود ماجرای مشهد رفتن یه مشت خل و چل
پي نوشت
البته اين وسط مسطا تو اتاق ما كه منو سارا توش باشيم
اتفاقات خيلي جالبي افتاد كه فيلمشون هنوز مدركه در دسته!!!!!!!
البته خيلييييييييييي خصوصيه 15 تاييا بيشترشون با شنيدن جمله ي
((جاش ناقصه.....قرمز...و...))
پي ميبرن كه من چي ميگم!!!!!!!!!!!!!!!!!!