بد شانسی یعنی این.....

سلام دوستای گلم!

جاتون خالی چند روز پیش مشهد بودم!البته جاتون خالی که.....

روز اول بود.با سرخوشی تمام رفتم تو رستوران هتل

صبحونمو خوردم پاشدم برم تو اتاق هندزفریمو بردارم که.....

دیدم خانوم س (ناظم محترممون)داره ۴ چشمی نگام میکنه!

 (میخواستم بش بگم نمیخوای جیبامو بگردی؟

شایدم اومده بود اونجایی که تو حرم مردمو میگردن استخدام شه)

یعنی اون لحظه ببینید من چه حالی شدم!تا حالا انقدر ازش نترسیده بودم!

اونم با اون سر ز وضع من!خلاصه پا گذاشتم به فرار سلامم نکردم!

آسانسورم بیخیال شدم بدو بدو از پله ها میرفتم بالا انگار دزدی کردم!

بعدشم هرچی مامانم گفت برو سلام بده زشته نرفتم

تازه روز قبل مسافرت رفتنمونم اون یکی ناظم عزیز خانوم پ.ک

با وضع بشدت افتضاح تری تو خیابون دیدم!

البته اونجا فرار نکردم دوتایی شوکه همو نگاه میکردیم!

حالا همینجا از بقیه ناظمای خوشگل میخوام

زود تر دست بکار شن بیان منو ببینن عقب نمونن!

چشمانت...!


چشمانت

کارناوال آتش بازیست

هرسال یکبار به تماشایش می روم

و

باقی روزها را صرف خاموش کردن شعله ای میکنم

که زیر پوستم زبانه میکشد !


نگذار كه به آرامی بمیری!


به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

اگر سفر نكنی،

اگر كتابی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

اگر برده‏ عادات خود شوی،

اگر همیشه از یك راه تكراری بروی،

اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،

اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.




تو به آرامی آغاز به مردن می‏كنی

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سركش،

و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،

و ضربان قلبت را تندتر می‌كنند،دوری كنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

اگر هنگامی كه با شغلت‌ یا عشقت شاد نیستی،

 آن را عوض نكنی،

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،

اگر ورای رویاها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی،
كه حداقل یك بار در تمام زندگیت

ورای مصلحت‌اندیشی بروی.

امروز زندگی را آغاز كن!

امروز مخاطره كن!

امروز كاری كن!

نگذار كه به آرامی بمیری!

شادی را فراموش نكن



پابلو نرودا

ترجمه : احمد شاملو
 

Click to view full size image


 

ایشالا کیک فارغ التحصیلیمونو باهم بخوریم!

تولدمون مبااااااارک!


سالگرد تولد وبلاگ

سلام به 15

به دوستای گلم


ازونجايی كه امروز سالگرد تولد وبلاگه (وای يك سال گذشت)

از صبحه منتظرم اما انگار از هيچكس صدايی در نمياد

و مهمترين دليلش اينه كه گلی و مهسا و نكيسا رفتن واسه مسابقه ی سرود

كه ايشالا رتبه بيارن

بقيه دوستان هم نميدونم كجان!!

خلاصه ك تولد وبلاگ رو تبريك ميگم....

كيك هم اون كنار وب هست بخوريد D-: (هم كيك با شمع 1 داريم هم 15 !!! )

خوش بـــــــگذره *-:

حالا دَســــــــ

به قول كمند شُلــــههههههههه !!

...



قالب چطوره ؟؟؟ اين قالب جديد هم هديه به وبلاگ !!!


دلم میــــــخواهد ...


دلم
کمی خدا میـــــــخواهد

کمی سکوت...

کمی دل بریدن....

کمی گریه....

و یک آغوش آسمانی

                                                      

+
نكيسا فك كنم اين پستمو واقعا حس كنی !!


+ دعا كنيد برام !!


+ :((


ما داریم میریم...

سلام به همه...

پارسال تو این روز یعنی ۱۳ تیر جوابای تیزهوشان اومد...

خوشحال بودم که باهاتون دوباره تو یه مدرسه ام

و ناراحت از این که مهتاب و پریسا نیستن...

اما خوشحالیم به ناراحتیم چیره بود...

حالا امسال توی این روز فهمیدم که باید تهران باشم...

یعنی جواب انتقالیم اومد...مثبت بود.

هنوز نمیتونم بفهمم بدون شما زندگی کردن یعنی چی؟

نمیتونم درک کنم میخوام ازتون جدا شم.

من آدمی نیستم که شرایط روم خیلی تاثیر بذاره اما میدونم

که بالاخره میذاره.به خودم مطمئن نیستم که اگه رفتم اونجا عوض نشم.

بچه ها میدونید از ظهر که فهمیدم

۱۰۰۰ تا خاطره ی ریزو درشت ازتون یادم اومد...به این فکر میکنم که دیگه :

ادامه نوشته

بگذار منتظر بمانند...

میدانی...؟

یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ،بنویسی:


" تعطیل است! "


و بچسبانی پشت شیشه ی افکارت!

باید به خودت استراحت بدهی...

دراز بکشی...

دست هایت را زیر سرت بگذاری...

به آسمان خیره شوی...

و بی خیال سوت بزنی...!

در دلت بخندی به تمام افکاری که

پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند!

آنگاه با خودت بگویی:"بگذار منتظر بمانند..."



امشب میخوای بری بدون من

خیسه چشای نیمه جون من

حرفام

نمیشه باورت چیکار کنم خدایا

راحت داری میری که بشکنم

عشقم بذار نگات کنم یه کم

شاید با هم بمونه دستای ما

 

به جون تو دیگه نفس نمونده واسه من

نرو تو هم دیگه دلم رو نشکن

دلم جلو چشات داره می میره

نگام نکن بذار دلم بمونه روی پاهاش

فقط یه ذره آخه مهربون باش

خدا ببین چه جوری داره میره

 

آره تو راست میگی که بد شدم

آروم میگی که جون به لب شدم

امشب بمون , اگه بری چیزی درست نمیشه

ساده نمیشه بی خبر بری

عشقم بگو نمیشه بگذری از من

بگو کنارمی همیشه

 

تورو خدا!!! ببین چه حالیم نگو که میری

دلم میخواد که دستمو بگیری

نرو بدون تو شکنجه میشم

پیشم بمون..........دیگه چیزی نمیگم آخریشه

کسی واسم شبیه تو نمیشه

بمون الهی من واست بمیرم...

 

 

"نمایش"

این روزهــــایم به تظاهر می گذرد...

تظاهر به بی تفاوتی،

تظاهر به بی خیـــــالی،

به شادی،

به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست ...

اما ...

چه سخت می کاهد از جانم

این "نمایش"


غزال جــــون تولــــــــدت مبارك!!

آرزومنديـــــ ــ ـم :

هر روز برایت رویایی باشد در دست نه دوردست

عشقی باشد در دل نه در سر

و دلیلی باشد برای زندگی نه روزمرگی


غزال جــــون تولــــــــدت مبارك!!


+ طبق معمول تبريك با تاخير (شرمنده غزال جون!)


دوره ی ارزانی است!!


چه کسی می گوید: که گرانی شده است؟!

دوره ی ارزانی است!!

دل ربودن ارزان!! دل شکستن ارزان!!

دوستی ها ارزان!! دشمنی ها ارزان!!

چه شرافت ارزان!! تن عریان ارزان!!

آبرو قیمت یک تکه ی نان!؟! و دروغ از همه چیز ارزان تر!!

 قیمت عشق چقدر کم شده است!! کمتر از آب روان!!


تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان ...



چقَدر بُزرگــ شُده اَستــ...

پسَر گُرسنه اشــ استــ ، شِتابان به طَرَفــِ یَخچالـ می رَوَد

دَر یَخچالـ را باز می کُنَد

عَرَق شرم ... بَر پیشانی پدر می نِشینَد

پسَرکــ این را می دانَد

دَستــ می بَرَد بُطری آبــ را بر می دارَد، ...
 

کمی آبــ در لیوان می ریزَد،

 
صِدایَشــ را بُلند می کند:

"
چقدر تِشنه بودم "


پدر این را می دانَد پسر کوچولویَش چقَدر بُزرگــ شُده اَستــ..!



+پ.ن :  با تشكر از مهسا

خبر خبر:


بچه ها چند روز دیگه تولد وبلاگمون ها!


بیاید یه پست ۱۵ تایی هم برا تولد بسازیم!


منتظر نظراتون هستم!


یه پست ازون خوشگلا بذاریم!


به مناسبت تولد ۱۵ تا گل!(یکی منو بگیره!)