15 يعنی "دوستی ساده ی ما غير معمولی شد"...!


اين پست ثابت جديده....

پر از خاطره با همكاری بچه ها و تلاش چندين روزه آماده شده

شايد واسه خيليا قابل لمس نباشه و حتي بعضيا خوششون نياد

اما اين پست واسه ما 1 دنيا خاطره اس....

خيلی ارزشمنده و وجودا لمسش ميكنيم

برای خوندن بقيش هم ----> ادامه مطلب!

بازم ممنون بهمون سر ميزنيد!

+++++++++++++

عشق يعنی 15

دوستی يعنی ما

دوستی يعنی همه ی خاطراتی كه باهم داريم

لذت يعنی سوتی های بيشمار و نوشتنشون تو وبلاگ

سرخوشی يعنی از ته دل خنديدن        

خلاقيت يعنی درست كردن كليپ هاي سوژه از مدرسه

عشق يعنی كنار دريا بنويسی 15





ادامه نوشته

....chikar karDd

تلفن زنگ زد.............

مامانم گوشیو بردت و دیدم داره میاد به سمت من...گوشیو داد بهم...

ـــ سلام گلی خوبی؟

گیج شده بودم....مهرانه بود....

ـــ سلام مهری تولدت مبارک....

ـــ وقتی میای صدای پات از همه جاده هامیاد    انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میاد

تا وقتی که در وامیشه لحظه ی دیدن میرسه    هرچی که جاده ست روزمین به سینه ی من میرسه آه

ای که تــویی همه کسم بی تو میگیره نفسم   اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام می رسم

به هر چی می خوام می رسم ........

وقتی تو نیستی قلبمـــو واسه کی تکرار بکنم   گلهای خواب آلوده رو واسه کی بیدار بکنم

دست کبوترهای عشق واسه کی دونه بپاشه   مگه تن من می تونه بدون تو زنده باشه

ای که تویی همه کسم بی تو می گیره نفسم   اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام میرسم

به هر چی می خوام می رسم ........

عزیـــزتریـــن سوغاتیــــه غبار پیـراهن تــــــــو     عمر دوباره ی منـــه دیدن و بوییدن تـــو

نه من تورو واسه خودم نه از سرهوس میخوام    عمردوباره ی منی تو رو واسه نفس میخوام

ای که تـویی همه کسم بی تو میگیــره نفسم     اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام میرسم

به هر چی می خوام می رسم.......

صدای گیتار زدن با بغض زینب آمیخته بود...

خدایا خواب میدیدم؟

اشکام میومدن و بدون هیچ حرفی به زمین زل زده بودم...

به قول بابام انگار گاز اشک آور زده بودن... اینارو برای من میخوندن؟

یاد اون روزی افتاده بودم که تو اتاقم زنگیدیم به مهسا و برامون عروس خوند چراغا خاموش بود

و سکوتی مطلق وقتی خوب گوش میدادم همه سکوت کرده بودن

و صدای آهنگی که تمام وجودمو آتیش میزنه وبا تمام وجود عاشقم مثل یه خنجر با درد خوشایند توی قلبم فرو میرفت... اینا بچه ها بودن... اینا دوستام بودن... اینا ۱۵ بودن... این صدای هق هق کمند بود... صدای ناله ی نکیسا... صدای آرامش بخش غزال... و.......... بازم میگم اینا ۱۵ بودن..............


این بهترین تلفن عمرم بود...


تولد مهسا(کاملا سوپرایز)

طبق معمول هرسال چون تولد مهسا توی شهریوره و نزدیک به ماه رمضونه ما

همیشه برنامه ی خاصی براش داریم....

ادامه نوشته

خاطره ی اردو وفس

(به نقل از مهتابه من فقط نوشتمو یه جاهایی رو اضاف کردم)



بیشتر ما ۱۵ تا چند سالی میشه میریم یه آموزشگاه کلاسای مختلف

مثل ریاضیو فیزیک و شیمیو این حرفا.

و چون سابقمون زیادی زیاد شده میشه گفت

یه جورایی اونجا حق آب و گل داریم و خیلی خودمونو تحویل میگیریم!

(خودمون خودمونو تحویل نگیریم کی خودمونو تحویل بگیره!)

رییس آموزشگاه اطراف اراک داره یه اردوگاه میسازه

و ازونجایی که ما تو کاره خود اندازی مهارت داریم

به زور یه برنامه چیدیم که همه بروبچو جمع کنیم

و به خرج خود مسول محترم بریم اونجا!


ادامه نوشته

بد شانسی یعنی این.....

سلام دوستای گلم!

جاتون خالی چند روز پیش مشهد بودم!البته جاتون خالی که.....

روز اول بود.با سرخوشی تمام رفتم تو رستوران هتل

صبحونمو خوردم پاشدم برم تو اتاق هندزفریمو بردارم که.....

دیدم خانوم س (ناظم محترممون)داره ۴ چشمی نگام میکنه!

 (میخواستم بش بگم نمیخوای جیبامو بگردی؟

شایدم اومده بود اونجایی که تو حرم مردمو میگردن استخدام شه)

یعنی اون لحظه ببینید من چه حالی شدم!تا حالا انقدر ازش نترسیده بودم!

اونم با اون سر ز وضع من!خلاصه پا گذاشتم به فرار سلامم نکردم!

آسانسورم بیخیال شدم بدو بدو از پله ها میرفتم بالا انگار دزدی کردم!

بعدشم هرچی مامانم گفت برو سلام بده زشته نرفتم

تازه روز قبل مسافرت رفتنمونم اون یکی ناظم عزیز خانوم پ.ک

با وضع بشدت افتضاح تری تو خیابون دیدم!

البته اونجا فرار نکردم دوتایی شوکه همو نگاه میکردیم!

حالا همینجا از بقیه ناظمای خوشگل میخوام

زود تر دست بکار شن بیان منو ببینن عقب نمونن!

تولد مهتاب

تولدم مبــــــــــــــــارک!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

15 سال پیش درچنین روزی

فرشته ای کوچک پا به این زمین خاکی نهاد و ان را منور کرد!

به همین مناسبت(بزن کف قشنگرو)

دوستان عزیز و اعضای محترم 15 واقعا چنین روزی رو

یعنی روز متولد شدن بترین دوستتونو بهتون تبریک

میگم!(بازم بزن کف قشنگرو)

وای نمیدونید روز تولدم چه قدر بهم خوش گذشت

البته به یمن وجوددوستای گلم

(بهشاد.نگار.غزال.مهرانه.هانیه.پریسا.کمند.مهسا)

که بدون اطلاع من اومدن خونمونو غافلگیرم کردن

و برام تولد گرفتن اونم چه تولدی!!!

واقعا بهترین روز عمرم بود بچه ها ازتون ممنونم

خیییییییییییییلییییییییی زیاد

و از همینجا میبوسمتون!!!!!!!!!!مرسی!


کنسرت رفتن بهشاد و مهتاب


روز 19 ابان بهشاد به مناسبت تولد بنده

برای دوتامون بلیط کنسرت خریده بود گفت مهتاب میخوام ببرمت

یه کنسرت پاپ باحال کلی کیف میکنی

تازه استاد پیانو منم تو گروهشونه!

منم کلی خر کیف شدم خلاصه ساعت7 با بهشاد رفتیم رسیدیم

جلوی درسالن دیدیم به به چه ادمای جالبی

همه با قیلفه های هنری و خوشتیپ

منتهی نمیدونستیم چرا همه پیرن!

(منم که نهایت ضدحال بالباس مدر3بودم اخه از راه مدرسه رفته بودم)

خلاصه رفتیمو وارد سالن شدیم عین چی دوییدیم

رفتیم سمت صندلیای جلو و تو ردیف 4-5 جا گیرمون اومد.

ردیف جلو هم همگی ماشالله با قد رشیدشون

جلوی دیدمونو گرفته بودن!

دو سه تا موجود جوات هم ردیف جلو نشسته بودن که تا دیدمشون

بهم الهام شد که دوباره قراره یه اتفاقی بیفته...!

وقتی نشستیم و یه کم به اطرافمون نگاه کردیم

از بهشاد پرسیدم/

بشی از کی تا حالا عود و تار و تنبک و نی اومدن

جز موسیقی پاپ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت/نمیدونم شاید از این سبکای جدیده

که همه چیو قرو قاطی میزنن !!!!!!!!!

خلاصه بعد از نیم ساعت بالاخره نوازنده ها

با لباسای زززززززررررددددددد  تشریف فرما شدن!

بهشاد/مووووووووووووووووووووووووووووووز!!!!!!!!!!!!!

ردیف جلو کلا برگشتن!

من اومدم ماسمالیش کنم گفتم/

نه بهشاد جان پلاستیک میوه هارو یادم رفت بیارم!

بعدش ک باخودم فکرکردم دیدم بجای ماسمالی سوتی خفنی دادم!

اخه مگه پیک نیکه که میوه بیارم!!!!!!!!!!!!!!!!

بعد از معرفی برنامه شروع شد.............

مرغ سحر ناله سرکن!.................!

مهتاب/جااااااااااان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بهشاد/صبر کن شاید مقدمشه بعدش میخوان غافل گیرمون کنن!

بعدم بهشادکه تحت تاثیرجو قرار گرفته بود دادزد/نااااااااااااااز نفست!

دوباره دریف جلو کلا برگشتن!

منتها ایندفه چیزی نداشتم بگم پس بالبخند ژکوندپاسخشونو دادم!

اهنگ دوم.....سوم........چهارم......پنجم............ششم.......!

من که از صبح مدرسه بعدش کلاس ریاضی و فیزیک بودم

داشتم چرت میزدم که بهشاد گفت/

مهتاب مهتااااااااب مهتااااااااااااااااااااااااااااب!پاشو زشته !

مهتاب/هنوز مقدمشون تموم نشده!حوصلمون سر رفت!

در همین حین یکی از موجودات جوات ردیف جلو

که کلش رنگ هویج بود!

عکسشو باکمال اعتماد به نفس کذاشته بودروی صفحه گوشیش

هی روشن میکرد صفحشو بعد گوشیشو میگرفت پشت سرش

دوباره که خاموش میشد روشنش میکرد

و همچنان به کارش ادامه میداد!

منو بهشادم به اعتماد به نفس یارو خندمون گرفته بود!!!!!!!!!!

بهشادگفت حوصلمون سررفت

بذاربلوتوثموروشن کنم 1ذره بخندیم!

روشن کرد و بلافاصله یکی پیام داد!

دیدیم یه عکس گل رز فرستاد .

مام کلی مسخرش کردیم گفتیم عکس این قشنگتر نبود!

اقا دوباره همونو فرستاد!

این داستان تا 5-6 بار تکرار شد.

بار ششم که داشتیم عکسرو نگاه میکردیم

من گفتم بهشاد چرا گوشه عکسه یه سری عدد هست؟

به نظرت یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟0.......9.....3........5......!

بهشاد/مهتاب گرفتم!!!!!0935...

مهتاب/ااااااااااا... چرا زودتر نفهمیدیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بار هفتم یارو عکس خودشو فرستاد!

بعد فهمیدیم همونیه که ردیف جلو نشسته

و خیلیم به خودش مطمئنه!!!!!!!!!

بهشاد براش فرستاد من ردیف پشت شما نشستم!

یارو گفت/خب تو کدوماشونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بهشاد گفت/ همون دوتا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

(اسکل کرده بودیم بدبختو)

گفت/پس حتما زنگ بزن!

بهشادم روی عکس یه شتری که داشت میرفت نوشت :

بروووووووو بااااااااباااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!

بیچاره یارو اعتماد به نفسش له شد دیگه هیچی نگفت!!!!!!!!!

خلاصه به خودمون اومدیم دیدیم مردم دارن میرن

گویا برنامه تموم شده!

ماهم به پیروی از بقیه پاشدیم رفتیم خونه!


khatereye jaleeb

slm baro bach.emruz ye etefaghi oftad

k dg b vujude mehrabunie

khoda motmaen shodam

emruz man tebghe maule hamishe

b jaye peleha az narde umadam

ama....ama in dafe yadam raft pamo ghofl konam

motasefane pam laghzido part shodam payin,

age varzesh kar nemikardam,

age badanam narm nabud alan morde budam.

dastamo gereftam b nardeha k laghal age mikham bioftam

ba kale

!!!!!!!!!nayoftam khun rizi maghzi konam

 kholase

ye juri khodamo b daro divaro narde avizun kardam k namiram

tu un lahze faghat sedaye Sana ro shenidam k jigh zad

 GOLVAZHEEEEEEEEEEEE!

Aida ham jigh zad ama badesh khandid

chon hol shode bud!hala

1i bayad miumad b sana ab ghand midad

b jaye inke b man bede.

manam pashodam hala b jaye aho nale zadam zire khande.

khola3 un zaman hame migoftan GOLI zendei?

albate zende budama

ama dagh budam nemifahmidam

cheghad badanam dard mikone.

hala ham hame jaye badanam kabude ama khodaro 1000000000000

martabe shokr mikonam k alan zendeam!mersi khoda.

kheyliiiiiiiii duset daram.

b jane madaram 2roste hala say kardam

khodamo adi jelve bedam

ama vaghan vahshatnak bud

khatar az bikhe gusham gozasht

خیابون تاریک, خاطره ترسناک...)film hendie dg....!(

سلام بروبچ!

میخوام یه خاطره ترسناک براتون تعریف کنم.

دیروز رفته بودم سوپری الویه آماده بخرم پیدا نکردم به فروشنده گفتم بیا برام پیدا کن.

بعد خودم ته مغازه داشتم ول ول میگشتم اس ام اس میدادم هیچکسم نبود.

یهو یه پسره حدودا سی ساله با یه قیافه داغون معتاد آمد جلو گفت گوشی داری؟

(اینجا حقش بود بگم پ نه پ آتاری ورژن جدیده!)

خلاصه.من که حول کرده بودم با یه قیافه ی وحشت زده گفتم بله.

اونم با کمال پررویی گفت بدش و منم یه کار احمقانه کردمو بش دادم آخه فکر کردم

میخواد زنگ بزنه به کسی گوشی نداره.قفلشو باز کرد بعد من گفتم ببخشید شارژ ندارما.

(تو اون لحظه به تنها چیزی که فکر میکردم :

این بود که این یارو با اون طرف مقابل چقدر میخواد حرف بزنه من چقدر از شارژم کم میشه!)

گفت حتی شارزمیسم نداره؟

اینو که گفت تازه فهمیدم قضیه چیه.گفتم ببخشید آقا

من نمیتونم گوشیمو بدمو گوشیمو از دستش قاپیدم و رفتم طرف فروشنده.

اونم ترسید و رفت بیرون.منم که فکر کردم دیگه تموم شده حساب کردمو آمدم بیرون.

ساعت 8 و نیم شب!خیابون تاریک تاریک پرنده هم پر نمیزد.

داشتم ریلکس راه میرفتم دیدم یکی داره بدو بدو میاد طرفم نگاه کردم دیدم اونه

زدم رو دور تند ولی بم رسید .گفت میای بریم تو کوچه؟

گفتم گمشو آشغال و بدو بدو رفتم اونم پشت سرم!بدبختی هیچکس تو خیابون نبود!

همه چراغا هم خاموش بود خیابون تاریک تاریک!

خلاصه با یه بدبختی رسیدم خونه ولی رنگم مثل گچ بود لبامم کبود شده بود!

خلاصه خیلی بد بود دیگه!

اینم مملکته ما داریم؟

 

فقط شاد باش! (مث ما)

سلام سلام سلااااااااااااااااام به همگي

واي ك امروز خيلي خوش گذشت

كلي ممد نبودي ببيني بنزين آزاد شد و.........

 اونجا كيه كيه تو مستراح كيه..........

و تو اگه با من باشي قلبت ميميره و..........

و كفتر كاكل به سر هاي هاي و...........

    

خووووووووووونديم


آزمونم داشتيم مث ____ بود

غلطامون از 4 تا تجاوز نميكنه!(عجب خرخونايي ايم ؟؟؟؟؟؟؟ )!!!!!!


اومديم تو سرويس (منو مهرانه و نكيسا و نگار تو 1 سرويسيم)

گفتيم مث ديروز الكي بخنديم !

آخه ديروز مورچه ها رو هم سوژه ميكرديم ميخنديديم!

ليلا 1 پاستيل گرفت جلومون گفت بخنديد

ماهم حالا نخندو كي بخند!!!!!!!! ن از روي مسخره ها از ته دل

پريروزم منو نگار با هم ميخنديدم ميرفتيم پايين ميومديم بالا

مهرانه ازمون فيلم گرفت!!!!! خيلي سوژه اس!


حالا امروز

چهارتايي دستامونو حلقه كرديم تو هم گفتيم 1 2 3 دوباره شروع كرديم

اين دفعه ديگه واقعا سوژه هم نداشتيم باز ديروز اون پاستيله بود!

4تايي از ته دل ميخنديديم

ليلا و چندتا از دوم سوميا مث اينكه ديونه نديدن  تا حالا چشاشون 4تا شده بود !


فردا هم 1 زنگمون قراره بپره ميخوايم بريم فرهنگسرا(هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا)

بعدشم ميخوايم بريم نموووووووووونه

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

اردو اصفهان90


سلاااااااااااااام

به دوستای گلم ما 15 تا چند وقت پیش از طرف اموزشگاه ...

یه سفر به اصفهان داشتیم که البته 12 نفری بودیم و 3نفرمون

نتونستن بیان!

امیدوارم از خاطره ای که مینویسم خوشتون بیاد.

راستی هر جاشو که فراموش کردم و از قلم افتاده

لطفا برام کامنت بذارید تا اونم اضافه کنم.

فقط باید بگم که از نوشتن اسم مسئولین و معلم ها معذورم

واسمشون رو مخفف نوشتم

راستی اگه بعضی از قسمتهای نوشتم براتون گنگ و بی مفهوم بود

شرمنده چون مجبور شدم یه سری از چیزا روسانسور کنم.

.

.

.

ساعت 1 شب بود که با بدبختی بالاخره تونستم

مدیر اموزشگاه رو راضی کنم که منم باهاشون برم اصفهان

خلاصه بعد از کلی التماس با هانیه که بعد از من رسیده بود

رفتیم و صندلی های عقب اتوبوس رو تصرف کردیم.

بچه ها یکی یکی رسیدن و چون جا کم بود رو هر دوتا صندلی 3

نفری نشستیم همه ی مامان باباهاهم پایین تجمع کرده

که یهو توجه مارو بابای بهشاد جلب کرد که معلوم نبود

داره با بابای کی اونقدر گرم صحبت میکنه 

و هر چی مامان بهشاد با اشاره بش میگفت بیا بریم

همچنان به صحبت کردن ادامه میداد.

بالاخره اتوبوس را افتاد و یکی از بچه ها  یه ماسماسکی اورده

بود(نمیدونم اسمش چی بود شکل باند بود بش فلش میخورد)

باش اهنگ خز گذاشت و ماهم که قر توکمرمون بود ترکوندیم.

 شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

این وسط منو هانیه رفتیم که یکم باهم حرف بزنیم(اره جون عمت!؟)

 شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

ولی چون این دفعه شرایط با قبلا فرق کرده بود منصرف شدیم

و رفتیم پیش بقیه!

ساعت 5-6 صبح بود که رسیدیم اصفهان ولی از اونجایی که

تو اون ساعت جایی رامون نمیدادن حدودا 1 ساعت

اون شهر توقف کردیم و تقریبا ساعت 7 رفتیم برای خوردن صبحانه

توی پارکی که نزدیک 33پله چندتا زیر انداز پهن کردیم

و همه نشستن خوردن بعدش پراکنده شدیم

برای گردش منو نکیسا و ندا باهم بودیم که یه دفعه مخ نکیسا جرقه زد

گفت بیاید یه ذره با ماشینا عشوه خرکی بیایم

باشون یه دور بزنیموبرگردیم ولی این فکر نکیسا به دو دلیل عملی نبود

1_ترس از اقای.ر

2_احتمال این که شاید بریمو دیگه برنگردیم!

بعد از اون مخ ندا جرقه زد گفت بریم خودمونو برا پیرمردا لوس کنیم

بگیم برامون اصفهانی حرف بزنن یا بهمون یاد بدن!

اول کار خودمون 3تا بودیم ولی یواش یواش بقیه هم اومدن تو جمع ما.

این وسط چندتا پیرمرد گیر داده بودن که باید با ما عکس بگیرید

(ماشالله اعتماد به نفس)

بعد از حرف زدن با اون پیر مردای باحال رفتیم سمت 33پل.

زاینده رود هم که نمیدونید کم مونده بود طغیان کنه!!!!!!!!!!!!!

تازه تابلو شنا ممنوع هم زده بودن!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یه اقاییم داشت علفا رو کوتاه میکرد!!!!!!!!!!!!!

یه قایقیم اون وسط به گل نشسته بود!!!!!!!!!!!!!!!!

ماهم از صحنه استفاده کردیم چندتا عکس گرفتیم!!!!!!!

سوار اتوبوس شدیمو رفتیم سمت میدون امام اونجا که رسیدیم

همه تحت تاثیر جو قرار گرفتیم هجوم بردیم سمت اسبا  

ولی هنوز چند متری باهاشون فاصله داشتیم که از بوی خوبشون

تا مرز بیهوشی رفتیم!!!!!!!!!!

(بوووووووووووووووووووووووووووووووووووو میاااااااااااااااااااااااااااااااااااد!)

از اونجا رفتیم بازار.

گله ای میریختیم تو یه مغازه ندا یه ذره بلبل زبونی میکرد

بعد بدون اینکه چیزی بخریم میومدیم بیرون.

دقیقه ای یه بار هم با اسبای محترم برخورد میکردیم!

کمند : مهتاب خانوم اینجا جردن نیست که اینجوری راه میری!!!!!

اخرش سقطت میکنن حالا ببین!

از بازار اومدیم بیرون تصمیم گرفتیم یه ذره ورزش کنیم ولی از اونجایی

هیچ کس حاضر نبود دستشو بکنه توی جیب مبارک

درنتیجه دوچرخه پسر اقای.ر رو دودر کردیم نوبتی سوار میشدیم

با اسبا مسابقه میدادیم   

(درکل اون روز درگیر بودیم با اون موجودات بدبخت) 

بعد از ورزش که خیلی گرممون شده بود دیدیم یه اب تنی

خیلی میچسبه و رفتیم دور حوض و کلیییییییییییییییی اب بازی کردیم

اخرشم خیسو تیلیت سوار اتوبوس شدیم که بریم باغ گلها!

 

وقتی رسیدیم اقای.ر یه شماره داد

که اگه مشکلی پیش اومد باهاشون تماس بگیریم.

منو بهشاد که عشق عکس گرفتن داریم باهم رفتیم

ولی از اونجایی که مهسا عکاس گروهه راه افتهدیم دنبال اون!

حدودا 1 ساعت گذشت و مهسا که دیگه از دست ما دیوونه شده بود

نمیدونم چجوری ما رو پیچوند و  غیبش زد

منو بهشادم که دیگه خسته شده بودیم رفتیم پیش بقیه بچه ها 

از اون جایی من استاد شکار لحظه هام داشتم

عکسای باحالی که توموقعیت های حساس از غزال گرفته بودم

نشونشون میدادم که یهو غزال دوربینمو از دستم قاپید

و منم از ترس این که عکسا رو پاک کنه

شروع کردم به عربده کشیدن و زدن غزال. شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

تو این مدت هم یه عده موجود مزاحم

(تو این موارد موجود مزاحمی جز پسرا وجود نداره)

دنبال ما راه افتاده بودن

و ماهم جدی نگرفتیم فقط بهشاد یکم جلف بازیش گل کرد!(بلا به دور)

که یکی از بچه ها زنگید

و گفت که  دوستان معروف شدید

چون اون موجودات مزاحمدارن ازتون فیلم میگیرن!

من یهو وااااااااااااااااااااااا رفتم!(دیگه خودتون بفهمید چرا!)

من که هل شده بودم سریع زنگ زدم به اقای.ر و ماجرا رو گفتم 

که ای کاش این کارو نمیکردم چون تمام کاسه کوزه ها

سر من شکسته شد

بعد از این که گوشیرو قطع کردم فهمیدم که چه کار اشتباهی کردم

چون قضیه اونقدرام مهم نبوده که بخواد بخاطرش ابروم پیش اقای.ر بره!

خلاصه بعدش همگی فکرامونهو گذاشتیم رو هم

که یه راهی برای ماسمالی کردن داستان پیدا کنیم!

وقتی رسیدیم به گروه بقیه بچه ها اقای.ر گغت مهتاب بیا کارت دارم!

من شوکه شدم چون نه میدونستم چکارم داره

نه میدونستم کجا داریم میریم.

توی راه مثل این پلیسا که از مجرما بازجویی میکنن

کلی ام سوالو جواب کرد فکر میکرد دروغ میگم

منم که از عصبانیت گر گرفته بودم   سعی کردم

خونسردیمو حفظ کنم و خیلی ریلکس به ماسمالی کردن ادامه بدم!

خلاصه بالاخره رسیدیم به یه سوپرمارکت!

گویا قصد داشت برا همه بستنی بخره 4تا پلاستیک پر بستنی

و دوتا اب معدنی خرید 4تا پلاستیکو داد دست من 2تا اب هم گرفت

دست خودش و برگشتیم سمت پارک!

(ماشالله به زور! اول بزن به تخته بعد بقیشو بخون!)

خلاصه رسیدیم به پارک و بچه ها با دیدن قیاقه من

که از عصبانبیت قرمزشده بودم و با نفرت به اقای.ر نگاه میکردم

و همچنین مقایسه بارهایی که دست منو اقای.ر بود کلی خندیدن

و برام دست زدن!آخه هنوز نمیدونستن قضیه چیه فقط بهشاد که از همه نگران تر بود با یه قیافه ی احمقانه بلند شد دست زدن و بقیه هم پشت سرش!      

بالاخره راه افتادیم سمت اراک بعد از یه مدت کوتاهی چون این اخرین

اردوی من با 15 بود

یه ذره ابغوره گرفتمو گریه ی بقیه رو هم دراوردم.

بعد از گریه یه سری خوابشون برد ولی نکته جالب اینه که از اون اول

اتوبوس تا اون اخرش که ما نشسته بودیم هر کسی که خوابیده بود با

دهن باز خوابیده بود!
  

زینب و نکیسا و سارا هم با یه فیگور خیلی باحال و خنده دار

با دهن باز مست خواب بودن!

که در این لحظه منو دوربینم برای شکار لحظه ها واردعمل شدیم!

پ.ن(زينب) : بعدش ما از خواب بيدار شديم

سارا كه هنوز مست خواب بود از رو شونه نكيس افتاد اونور دوباره خوابيد

منم كه اينور رو شونه نكيس خواب بودم بيدار شدم كاملا

و حالا نكيس ميگفت نوبته توئه من رو شونت بخوابم

منم اينقد وول خوردم بدبختو نذاشتم 1لحظه بخوابه!!!!!!

در همين حين مهتاب عكسارو نشونمون داد

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي اگه بدونيد چي بودن اون عكسا

تا چند دقيقه از خنده غش كرده بوديم

همينطور كه داشتيم ميخنديديم نكيس رفته بود و ندا بغلم نشسته بود

يهو آروم گفت زينب زينب اينجارو بچم چطوري كز كرده!!!!!!

آخه سارا كنار شيشه خوابيده بود و هي سرش شل ميشد مي افتاد

دوباره بلندش ميكرد

كلي هم با ندا به اون خنديديم...........


(ادامه نوشته هاي مهتاب)

خلاصه بعد از کلی خندیدن و دراوردن

ادای اونایی که خواب بودن ما هم خسته شدیم

ولی چون جا نبود همگی کف اتوبوس ولو شدیم و لالا کردیم.

البته نا گفته نماند که همه خواب لولو و جن پشمالوی بوداده دیدیم

چون نکیسا جون  قبل از خواب بوسمون نکرده بود!!!!



تولد بهشاد نکیسا

یه چیزه جالب بهشاد و نکیسا هر دو تو یه روز متولد شدن.

حالا خاطره ی جشن تولدشونو که تو مدرسه گرفتیمو براتون میگم.

اون روز طبق معمول معاونو اوامر مدرسه باهامون لج کردنو نمی ذاشتن

ما براشون تولد بگیریم

اما مگه ما کم میاوردیم؟

زنگ تفریح که شد کله بچه ها ریختن تو راهرو و مهسا شروع کرد

تو که چشمات خیلی قشنگه رو خوند

و همه ۲ انگشتی دست میزدن.

تا اینکه معلما اومدن بالا و شروع کردن

به غر زدنو جشنمونو به هم زدن.ما هم همگی رفتیم تو نماز خونه

و آهنگ میم مثل مادرو گذاشتیمو گریه کردیمو عکس انداختیم

اما با این که همش فازه غم بود اما خیلی خوش گذشت.

خاطره ی ۱۸ اسفند ۱۳۸۹

بادمجون!

سلام امیدوارم که حالتون خوب باشه

این خاطره توی امتحانات ترم اتفاق افتاد

بعد از آخرين امتحان  مشغول بزن و برقص و عکس انداختن بودیم

که زینب گفت بیا بریم عکس نگاه کنیم منم باهاش رفتم نشستیم

دقیقا زیر دیوار هنوز اولین عکس رو ندیده بودیم

که يه چيزي با ضربه ي شديد افتاد تو سرمون

احساس کرديم یه بادمجون همراه با تخم هندوانه و چای جلوی چشامونه

و اجازه نمیده عکس ببینم بعداز کلی گیج بودن تازه متوجه شدم که...

بله همسایه ی با ملاحظه لطف کردند و سطل اشغالشون رو

یک جا خالی کردند روسر منو زینب از اشغالشون معلوم بود

دیشب اون روز کشک بادمجون داشتن اون لحظه چیزی به جز

بوی گند زباله و هرهر مهسا متوجه نمیشدم

به هر حال روز باحالی بود!


پ.ن(زينب)


من كه قيافه سارارو ديدم پر از آشغال و چايي........ بعد خودمو ديدم......

و بعد خنديدن بچه ها كه مهسا سردستشون بود....وميگفت دوباره.....يكي ديگه!

عصباني شدم و.....

با تموم وجودم داد زدم

اه واقعا كه بچه ها......

و بلندتر دادزدم

آهاي كسي كه آشغالارو ريختي

خيلي كثافتي!


+ ولی مهسا 1 خنده ی سيری كردا...!!! =))

اردوی تهران (89-90)

دوستان گرامی متن خاطره اردوی تهرانواصلاح کردم

یعنی اون چیزایی که از قلم افتاده بود

رو اضافه کردم

لطفا دوباره بخونیدش!

جون من باحال نوشتم؟خندیدید؟

.

.

.


از اون جایی که وقت اردو خیلی کم بود

و ما فرصت کافی برای اتیش

سوزوندن نداشتیم فقط گوشه ای از خاطراتمونو براتون مینویسم.

خب طبق معمول مارو بردن اردوگاه شهید باهنر تهران که توی نیاوران بود.

وچون مارو بعد از سال تحصیلی یعنی اولای تیر بردن اردو

اموزش و پرورش بهشون برنامه خاصی نداده بود

یعنی خودشونم نمیدونستن وقتی رسیدیم کجاها میخوان بگردوننمون

و در این حالت خیلی واضحه که برنامه ریزی اردو رو

ما 15 تا به عهده گرفتیم و ....

اول از همه درکه بعد توچال

(حالا درکه وتوچال نمیریموسمت عشق وحال .... اقا یکی منوجمع کنه)

بعدم یه مرکز خرید شکیل توی ولیعصر ازاون ورم یه سر رفتیم

پارک ملت جاتون خالی شهرستانی بازی رو گذاشته بودیم تو جیبمون.

توی اتوبوسم که خیلی حال میداد تا میرسیدیم

تجریش همگی میچسبیدیم به شیشه میگفتیم اینا مارو دزدیدن

(اخه تحفه میخوان؟ادم قحطه که مارو بدزدن؟)

بهشادم با یه سربازی سر چهارراه دوست شده بود

هر وقت از اونجا رد میشدیم با زبون کرولالی با هم میحرفیدن

بهش میگفت پااااااسبووووون جووووووون!

حدودای عصر بود که بود که رسیدیم اردوگاه

همینجوری که داشتیم میرفتیم سمت خوابگاه

بهشادم داشت تو علف ملفا گشت میزده که یهو میرسه به یه پرده

که گویا سوراخم بوده بهشادم میره یه دید میزنه و...

دیدیم بهشاد داره مثل چی میاد طرفمون چشاش چهارتا شده

نیشش تابنا گوش بازه داره داد میزنه

بچه ها پسر پیدا کردم! پسر پیداکردم!

مهتاب (که خودم باشم): کو؟کجا؟دارن تو علفا میچرن؟

بهشاد:نه بابا از اون باکلاسان همه لباس یه جور بوشیدن غلط نکنم

تیمی چیزی باید باشن!

از اون جایی که ما همه خیلی از این مسئله که

اصلا مگه ممکنه پسرباکلاسم وجود داشته باشه

رفتیم ببینیم جریان چیه!

سوراخ پرده در اثر هجوم ما 10 برابر شد!

تا ما به خودمون اومدیم ببینیم جه خبره

دیدیم مهرانه دستشو گرفت جلوچشماش و گف الله اکبر

بعد از اونم بچه ها یکی یکی رفتن!منم یکی زدم تو سر بهشاد گفتم

اخه من چی به تو بگم!اصلا اینا لباس تنشون نیست

که بخواد یه جور باشه یا نه!

خره اینجا استخر مردونست

منتهی از نوع سر باز!


از اونجام رفتیم سالن غذا خوری برای شام همه دو قاشق خوردیم

بعدتصمیم گرفتیم کدبانوییمونو با درست کردن یه غذای خوشمزه

با همین چیزایی که داریم نشون بدیم!

مواد مورد نیاز برای 15 اسپشیال:

ماست (از نوع چکیده موسیر دار)

نوشابه دونوع

برنج

مرغ

زرشک

نمک و فلفل

و از هر اتو اشغالی که دم دستتون بود میتونید

به عنوان چاشنی استفاده کنید.

طرز تهیه:

ابتدا دونوع نوشابه را با هم مخلوط کرده

سپس ماست را به ان اضافه میکنیم و خوب بهم میزنیم

تا محلول یکدستی حاصل اید.

سپس برنج(اگرزعفرانی باشد بهتر است)

و نمک و فلفل را هم اضافه میکنیم.

تا اینجا سس غذا اماده است.

یک استخوان ران مرغ که قبلا گوشت هایش را خورده باشند

و فقط غضروف و رگ ازش اویزون باشد را درون ظرف سرو غذا

قرار داده وسسی که از پیش اماده کرده بودیم روی ان میریزیم

و در اخر چند زرشک برای تزئین اضافه میکنیم.

15 اسپشیال!

نوش جان!


خلاصه رفتیم تو خوابگاهو وقتی همه خوابیدن

ما حوصلمون سر رفت گفتیم

بریم یه گشتی بزنیم از هوا و دارودرختای اردوگاه مستفیض شیم.

(ازاونجایی که موجودات مزاحمی به نام پسر هم در اردوگاه

اقامت داشتن گشتن بدون حضور معلم ها توی اردوگاه ممنوع بود)

اول از همه طبق یه عملیات از پیش برنامه ریزی شده

از جلوی در اتاق معلم ها که عموما درشم باز بود 

جلوی در ورودی قرار داشت جیم زدیم

که حدودا نیم ساعت طول کشید.

ولی بالاخره رسیدیم اونور در.

بهشاداهنگ گذاشت همه ریخن وسط

ولی نکیسا که طبق معمول دوباره جوگیرشده بود وایساده بود

جلوی یه چراغی و داشت با سایش میرقصید.

وقتی خوب مسخره بازیامونو دراوردیم

دوباره طبق یه عملیات از پیش برنامه ریزی شده رفتیم تو اتاقمون

و به اصطلاح هر کس رفت سر جاش که بخوابه

ولی اخه خواب؟اونم ما؟تو اردو؟امکان نداره!

پس دوباره شروع کردیم ولی چند دقیقه ای نگذشته بود

که دیدیم مهسابا یه قیافه اشفته پاشد گفت :

من اگه نخوابم سردرد میگیرم و دارو هامم یادم رفته بیارم

و از اون جایی که ما خیلی ملاحضه داریم گفتیم خب باشه

میشینیم اهنگ گوش میدیم یه ذره گریه کنیم خب ناسلامتی معلوم

نیست اردوی سال دیگه هم باهم باشیم یا نه!

پس همه ریختن سر تخت نگار و شروع کردن به گریه کردن

ولی جالب اینجاست که تصادفا تخت نگار بغل تخت مهسا بود!

ولی خب دیگه بیشتر ازاون از ما کاری برنمیومد مهسا میتونست بره

یه جای دیگه چون همین که ما یه جا نشسته بودیم

یعنی نهایت ملاحضمونو به خرج داده بودیم.

من و هانیه هم چون گریمون نمیومد نرفتیم تو جمع بقیه

و داشتیم حرف میزدیم.(اره جون عمت؟)

هنوز یه ربع نگذشته بود که یه سوال مبهم ذهنمو درگیر کرد

گفتم از بقیه بپرسم شاید بدونن!

مهتاب:بچه ها اهنگ یانگوم چی بود؟

نکیسا:مهتاااااااااااب!

نگار:تو دوباره سوالای بیخودت شروع شد؟

مهرانه:اخه کجای این فازی که توشیم تو رو یاد یانگوم انداخته

که حالامیپرسی اهنگش چی بود؟

مهتاب:خب حالا انگار چی گفتم!

بهشاد:نه بچه ها خدایی چی بود؟ذهن منم درگیر کرد!

نکیسا: فکر کنم این بود. لالالالالا    لالا   لالا  ....

مهرانه:نه بابا ابن که اهنگ جومونگ بود!

هانیه :لالالالالالالالا    لالالالالالا   لالالالا .....

مهتاب: دمت گرم زدی تو خال!خودشه!همینه!

خدا خیرت بده ذهنم ازادشد!

بعدشم دیگه ناظم گرامی در حالی که من داشتم

کنسرت اجرا میکردم(اهنگ یانگوم میخوندم )

درو باز کرد اومد تو!

منم کپ کردم ولی کم نیاوردم جلو چشمش در جا افتادم رو تختم

خودمو زدم به خواب. ( مدیونید اگه فکرکنید ناظم چیزی فهمید !)

بعد از اون همگی یه ربعی خودمونو زدیم به موش مردگی 

ولی بعد دوباره به همون حالت اول برگشتیم

تو این مدت هم که نگار پدر ما رو دراورد ازبس گفت من از سگ میترسم

(اخه هرازگاهی از بیرون صدای سگ میومد)

ولی ایندفعه هم یه سوال دیگه مخمونو درگیر کرد که

یعنی مهسا میگرن داشته و به ما نگفته تا حالا!

(بعد از دوساعت تازه یادمون افتاده بود)

خاک برسرمون چه دوستای بیخیال و مزخرفی هستیم!

اقا ما هم به وجدانمون فشار اومد گفتیم بیاید ببینیم

حالا واقعا میگرن داره!همه رفتیم بالا سرش وبهشاد شروع کرد.

بهشاد: مهسا . مهساااااااااا . مهساااااااا جوووون

بیدار شو دیگه کارت داریم!...

وقتی دید فایده نداره یه ذره از خشونت استفاده کرد

و موهاشو چهار چنگولی گرفت و داد زد:

هوووووووووووووووووووووی مرده!خواب به خواب

بری ایشاالله ! معلوم نیست کپیده یا خوابیده!

بیدار شو میگم کارت داریم!بالاخره مهسا بیدار شد

خب با وجود اون شرایط اگه بیدار نمیشد

به زنده بودنش شک میکردیم!

مهسا : چییییییییییییییییه؟!چی شده؟!دزد اومده؟!کسی مرده؟!

غزال : نه عزیزم ما فکر کردیم تو مردی؟!

بهشاد : مهسا تو میگرن داشتی به ما نگفتی؟!

(همچین میگه میگرن انگار یه مریضی لاعلاج گرفته

و تا چند ماه دیگه هم میمیره! البته خدا نکنه)

مهسا :برید گم شید شماهام!مگه نمیدونستید!

بیدارم کردید که اینوبگید؟!نمیشد فردا بپرسید؟!

در حین سوال جوابای ما از مهسانکیسا یهو گفت :

بچه ها یه چیزی میگم ولی قول بدید جیغ نزنید باشه؟

نگار : وای نگو که سگ اومده؟!!!!!!!!!!!!!

مهتاب : عقل کل!اخه سگ کجا اومده؟

پنجره هامیله فلزی داره ضمنا گربه هامیتونن از دیوار برن بالانه سگا!

نگار :یا علی پس چیه؟جن؟!!!!!!!!!!!!!!!!

نکیسا : نه بابا عنکبوته!

مهتاب : ای جوووووووووووووووووووووون!

نکیسا : بالا تخت من!

حالا جالب اینجاست بهشاد رو تخت نکیسا خوابیده بود

و در حالت خواب و بیدار قرار داشت

که اول یه نگاه به بالا سرش انداخت بعد از دوساعت فهمید

قضیه چیه و چنان جیغی زد که اگه گلواژه دهنشو نمیگرفت

سقف میامد پایین!

در این هنگام گلی طبق یه حرکت خیلی سریع و اکروباتیک ی

ه دمپایی اززیر تختا برداشت و کوبوند رو عنکبوته

ولی هیچ اتفاقی نیفتاد دوباره زد بازم

هیچی نشد!

این قضیه تا 3-4 بار تکرار شد ولی عنکبوته یه اخم نمیگفت!

گلی : بااااااااااع!عجب عنکبوت سگ جونیه!

نگار : وای سگ!کو؟کجا؟اقا مرض دارید هی میگید سگ؟

ولی بالاخره با چندتا ضربه اساسی از پا دراومد و پخش دیوار شد!

ولی چون همه بدشون میومد بندازنش دور

کنج دیوار نقش تابلو رو بازی میکرد!

بعد از اون با زیاد شدن دفعات سر زدن معلما ما مجبور شدیم بخوابیم

اخه میدونید ما هم موقع انتخاب اتاق زیادی عقلمون کار کرده بود

اتاق بغلی معلمارو برداشته بودیم!


نکیسا خانوم که دوباره درگیر مخمصه ای به نام جو شده بود

داستان جدیدی به نام بوس قبل از خواب رو شروع کرد!

داستان از این قرار بود که ما همه بریم سر جامون بخوابیم

و نکیسا خانوم بیاد بوسمون کنه تا نبود مامانیامونو زیاد احساس نکنیم

و خوب بخوابیم

خب چون در این جور مواقع کسی حریف نکیسا نمیشه

ماهم گفتیم تسلیم!

نکیسا با خلوص نیت که یه اصل اساسیه از نفر اول که گلی بود

شروع کرد.یه بوس اینور و یه بوس اونور!

بهشادم که کرمش میلولید برگشت گفت

نکیس موهاش رو صورتش بودا!شب خواب جن پشمالو نبینه!

نکیسا :وای نه!قبول نیست موهات تو صورتت بود

درست نتونستم بوس کنم!

گلی : ای بابا اصل خلوص نیتت بود که قبوله!

(همراه ۳-۴تا ضربه پا به بهشاد)

نکیسا : نه اگه نذاری شب خواب لولو میبینیاااااااااااااااااااااا!

نفر دوم نگار ! مهسا ! غزال ! مهرانه ! هانیه !مهتاب !

مهتاب:آی فکر کردی خیلی لاغری ؟

جلو پاتو نگاه کن !پامو لگد کردی!

نکیسا : کم غر بزن دوباره مثل پارسال کله سحر ساعت 12

که شما هنوزخوابی میام اب یخ میریزم روتاااااااااااااااااااااا!

(در این حالت من باید کوتاه میومدم چون نکیسا هنوز تو جو بود)

بعد از تموم شدم بوسای نکیس جون همگی لالا کردیم

تازه هیچکسم خواب لولو ندید به شماهام پیشنهاد میکنم

بوس قبل از خوابو فراموش نکنید!



نظر یادتون نره!


ما به مشهد میرویم!

سال دوم راهنمایی بودیم.قرار بود اون سال مارو به اردو ببرن.

نمیدونم کی اسم این مشهدو انداخته بود رو زبون ما که مثل کنه

چسبیده بودیم به مدیرمون که باید بریم مشهد!

یه مدت گذشت.اولیا و سومیارو بردن

ولی انگار میخواستن یه جوری مارو بپیچونن.

ماهم کم نیاوردیم اعتصاب کردیم.چجوری؟هیچی.

یه زنگ همه ریختیم تو سالن و کتاس نرفتیم و شعار مرگ بر دیک...

ااااا ببخشید شعار ما اردو میخوایم یالا رو سر دادیم.

بالاخره از رو بردیمشون و راهی مشهد شدیم.اونم با قطار!

یه گله دختر خل و چل با قطار به سمت مشهد میروند!

اوه اوه!چشمتون روز بد نبینه.

کاری کردیم که از مدیر و معاون گرفته تا راننده آمدن بامون دعوا کردن!

ما هم که پررو تر ازین حرفا بودیم کوچکترین توجهی بهشون نکردیم

و به کار خودمون ادامه دادیم!

تو راه که بودیم همه مثل این بیابون ندیده ها چسبیده بودیم

به شیشه و با حسرت بیرونو نگاه میکردیم که یهو داد زدم

بوووووووووووو میااااااااااااااد!

مهتابم با کمال جدیت گفت بو آخوند میاد!به این نتیجه رسیدیم نزدیکای قمیم.

موقع نماز صبح بود و از اونجایی که ما بسیار عابد هستیم

با سر رفتیم وضو بگیریم!من که وایساده بودم

به نکیسا میخندیدم گلی و مهتابم توی قسمت پا شویه وضو گرفتن

(مهتاب اینا چرا انقدر مارو بد نگاه میکنن؟)

خلاصه با هر بد بختی بود وضو گرفتیم اما تا به نماز خونه رسیدیم

گفتن قطار داره حرکت میکنه!

سوار قطار شدیم.بالاخره رسیدیم....

به سمت هتلمون رفتیم.اونم چه هتلی!۵

ستاره که هیچی ۲۲۵ ستاره هم پیشش کم میاره!

وارد اتاق که شدیم با انبوهی از سوسک و مورچه روبه رو شدیم.

۵تا تخت چوبی داشت که قدمتش کم کم به دوره ی سلجوقی برمیگشت!

همراه با یه پرده ی پوسیده و یه یخچال سوخته!

و یه دستشویی که بوی خوشش کل فضای اتاق رو پر کرده بود.

اولین کاری که کردیم حدود ۴-۵ تا اسپری زد عرق خالی کردیم

تو دستشوییش بلکه بوش بره.

بعدم اماده شدیم بریم ناهار!جاتون خالی ناهار مرغ نپخته داشتیم!

به به.بهتر ازین نمیشه.

اونم به یه گارسون کاملا متشخص که حدود ۲۰سالی میشد

دندوناشو مسواک نزده بود.

قرار شد اون روز به زیست خاور بریم.

قبل ازینکه برسیم معلما گفتن قراره همه بچه ها باهم به خرید برن.

بدتر از این نمیشد.حدود ۴۰ تا دانش آموز میخواستن باهم خرید کنن.

سوار سرویس شدیم و با بروبچ دور هم جمع شدیمو

تنها چیزی که همگی بش فکر میکردیماین بود که

یه جوری معلمای محترممون رو بپیچونیم.به زیست خاور نزدیک میشدیم

و دریغ از یک راه کار برای فرار.

بازهم مهتاب با تمام بی عقلیش یه پیشنهاد داد.

گفت موضوع رو به خانوم مرادی بگیم.

حالا کی باید این خبرو به خانوم مرادی میگفت تا راضی بشه؟

و در اینجور مواقع دیواری کوتاه تر از دیوار من پیدا نمیشه...

با هزار جور چرب زبونی خانوم مرادی راضی شد

و ما ۴ نفر یعنی منو مهتاب و گلی و کمند  به طرز مرموزانه ای از دست معلما فرار کردیم.

(به جان خودم فرار از زندانم از روی داستان ما ساختن!)

در حال دوییدن توی راهرو بودیم که...هی وای من...

خانم احمدی و دار و دستش عین بیییییب جلومون سبز شدن!

ما هم یه آسانسور گیر آوردیم و به زور خودمونو چپوندیم توش.

دوتا مرد هم تو آسانسور بودن که از ترس ما عین عنکبوت پخش دیوار شدن.

به هر حال به طبقه بالا رسیدیم.فروشنده ها که از دستمون دیوونه شدن!

دوتا گردنبند خریدیم هر کدوم ۸۰۰۰تومن روهم ۸۰۰۰تومن دادیم.

یکی که نزدیک بود ویترینشو بیاریم پایین.

یکی هم انقدر جنس به کمند نشون داد و کمند نپسندید عصبانی شد

و با داد بیرونمون کرد.

بالاخره بعد از این همه فرار پی در پی و مسخره شدن توسط فروشنده ها

به وسیله معلمای محترم محاصره شدیم.

اون روز رو با صدای جیغ و داد خانم احمدی و نظریگذروندیم.

البته فکر نکنید ماهم خیلی ناراحت بودیما!

ته اتوبوس با خانوم مرادی عروس چقدر قشنگه میخوندیم!

بالاخره رسیدیم.خیلی خسته بودیم.

به زور خودمونو از ۳ طبقه کشیدیم بالا و تازه یادمون افتاد که کلیدو نگرفتیم.

هر کس مینداخت گردن اون یکی و هیچ بخت برگشته ای حاضر نمیشد

این سه طبقه رو بره پایین بجز خانوم مرادی عزیز.

اون روز جاتون خالی دوتا جعبه بزرگ های بای رو خوردیم(گاوم بود کم میاورد)

بعد از کلی سختی آمدیم خبر مرگمون دو دقیقه بخوابیم

که نهرمیانی با اون صدای نکرش شروع کرد به داد و بیداد و مشت زدن به در

که نمازتون غذا شد!

اونروز یه دعوای توپ پا کردیم!

کمند چپ میرفت راست میومد میگفت این گارسونه به من نظر بد داره!

یکی بیاد جمش کنه!

نظری هم قضیه رو فهمید و تریپ مادر فولاد زره برداشت

و رفت به دعوا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

از اون به بعد خود مسئول اونجا و صندوق دارش برامون غذا سرو میکردن!

ماهم هر دفعه اسپشیال۱۵ درست میکردیم با این کار ازشون تشکر میکردیم.

اون روز به الماس شرق رفتیم.

دیگه نذاشتن ما تنها بریم ولی خانوم مرادی کل الماس شرقو گردوندمون!

شبش میخواستیم بریم حرم.

ازونجا که هتل مابه حرم نزدیک بود پیاده میرفتیم

و هر دفعه هم رحمت الهی فرتی به سرمون نازل میشد

و مثل موش آب کشیده با عصاره ی عطر بزن بریم حمرم

و مقداری گل برای تزیین میشدیم.

جاتون خالی اون روز برنامه ی فشن تی ویو بوووووووو میدی

و رقص داهاتی هم داشتیم.

فردای اون روز به سرزمین موجهای آبی رفتیم.

(این تیکش خانوما با مایو هستن سانسور میکنم!)

فردا شبشم دوباره رفتیم حرم و قرار بود که تا نماز صبح حرم باشیم.

ماهم حوصلمون سر رفت و با مارمولک مهسا وسط حرم شروع کردیم

به آلوته بازی کردن!

(البته اين وسط بعضي از بچه ها بسيار بسيار اشك ريختن

و كاراي خوب خوب انجام دادن(واقعا عجيب بود!!!!!!!))

نماز صبح رو خوندیم و کم کم راهی اراک شدیم.


این بود ماجرای مشهد رفتن یه مشت خل و چل


پي نوشت

البته اين وسط مسطا تو اتاق ما كه منو سارا توش باشيم

اتفاقات خيلي جالبي افتاد كه فيلمشون هنوز مدركه در دسته!!!!!!!

البته خيلييييييييييي خصوصيه 15 تاييا بيشترشون با شنيدن جمله ي

((جاش ناقصه.....قرمز...و...))

پي ميبرن كه من چي ميگم!!!!!!!!!!!!!!!!!!