یه روز همینجوری حوصلم سر رفته بود دیدم بهشاد اس داده میگه

من دلم جشن میخواد!

یکم به مغزم فشار آوردم گفتم خب جشن goodbye party من هست.

بعد گفت نه یه چیز زودتر میخوام!

گفتم خب بیا مهسارو سوپرایز کنیم براش زودتر جشن بگیریم.

(آخه تولد مهسا ۵ شهریوره ولی ما میخواستیم یه کاری کنیم که افطاری هم بدیم.)

بهشاد قبول کرد.

از قرار همون روز کلاس داشتیم که اومد پرسید خب گلی چیکار کنیم؟

ـــ همین ۵شنبه جشن بگریم.

چون وقت زیادی نداشتیم مجبور بودیم

زودتر بریم کیک رو سفارش بدیم همون روز.

خب حالا با یه مشکل کاملا جدی مواجه بودیم. مهسارو چیکارش کنیم؟

چون مهسا با بهشاد برمیگشت...

خب اینجور مواردکسی جز مهتاب واسه سرگرم کردن مهسا پیدانمیکنیم ما!

از اونجایی که ما خییییلیییییییی تیزهوشیم مهسارو هم با خودمون بردیم

دم در قنادی! (توجه کنید این جشن کاملا سوپرایزه)

خلاصه میخواستیم عکس مهسارو که سوار خر بهنام بود

رو بندازیم کیک که گفت دستگاهشو ندارن.

بالاخره تصمیم گرفتیم یه مارمولک روی کیکه نقاشی کنیم.

اومدیم بیرون مهسا یه لبخند تحویلمون داد ماهم ناچارا همون کارو کردیم!

خلاصه قرار شد فرداش بیایم بریم عکس مارمولکه رو بدیم بابا قناد

بعدش با بهشاد بریم  خرید وسایل افطار.

اول پسره مارمولکه رو دیده یکم خندیده

بعد میگه خب میخواید چیزی روش بنویسید؟

بهشاد:نمیشه همون موقع بنویسیم؟

پسره:نه

بهشاد:آخه نمیشه گفت

پسره:مگه فحش میخواید بدید؟

من:پس بديد خودمون بنویسیمش الان : "عچقولکم تولدت مبارک"

پسره: چییییییی؟

بهشاد: نشسته وسط قنادی هرهر میخنده

خب مسلما اگه کسی زبون مهسارو بلد نباشه میگه اینا چقد چندشن!

ولی این زبون مارمولکیه که توسط مهسا و زينب اختراع شده.

اونو که دادیم دست فروشنده هه دیگه رومون نمیشد تو قنادیه وایسیم.

حالا من دست بهشادو میکشم پاشو بریم گند زدیم

اونم از زور خنده اشکاش میومد

اومدیم بیرون

حالا داریم با یهشاد بلند بلند میخندیمو جریانو تعریف میکنیم

که یهو دیدیم یه پسری از پشت هی داد میزنه :

خانوم خانوم یه دیقه وایسید!!!!!

بهشاد: گلی یکی میخواد شماره بده تندش کن!

حالا ما میدویدیم اون پسره پشت سرمون.

وقتی رسید بهمون دیگه کبود شده بود

برگشتم فحش بدم دیدم بهشاد میگه ااااا اینه و دوباره هر هر زده زیر خنده

دیدیم بیچاره فروشنده هست! میگه فیشتونو جا گذاشتید!

از اونجایی که ما خیلی حواسمون جمعه در حالت عادیم یا یه چیزی جامیذاریم

یا گم میکنیم! الان که دیگه حالت غیرعادیم بود!

اون شب بهشاد اومد خونمونو هماهنگ کردیم که هرکس چی بیاره...

فردا صبحش قرار بود به مامان مهسا بزنگیم که هماهنگ کنیم

که اشغال بودگوشيشونم خاموش ! بیخیال شدیم

(آخه مهسا اون زمان کلاس داشتو خونه نبود)

همه چی به همین منوال گذشت تا 4 شنبه که قرار بود

بهشاد بزنگه به مامانش که خواب موند. عصرش کلاس شیمی داشتیم ...

در این حین قرار شد دو نفره دیگه هم بزنگن ب مامانش

که اونا هم کلاس داشتن..!

بالاخره دیدیم مهتاب خدا خیرش بده اونجاست

قرار شد زمانی که ما توی کلاسیم بزنگه به مامانش.

اینم مکالمه ی مهتاب و مامان مهسا:

ـــ  سلام خاله حال شما؟خوبید؟

ـــ سلام!

ـــ غرض از مزاحمت ما میخوایم فردا واسه مهسا تولد بگیریم!

ـــ اِ ! 

یعنی جووونم احساس!!!!!!!

بالاخره مهتاب شرح کاملی از ماجرارو گفت!

یکم احساسات مامان مهسا جریحه دار شد!!!!

ـــ آخی عزیزم! خب حالا هزینش؟

ـــ هزینه نداره فقط میخواستیم در جریان باشید!

ـــ آهان!

ـــ یاسمنم بیارید!

ـــ نه اگه یاسمن نیاد به مهسا بیشتر خوش میگذره

ـــ باشه خاله فقط بعد از این تماس لطفا شماره رو پاک کنید!

ـــ باشه!

ـــ خب اگه کاری ندارید دیگه خدافظ !

ـــ خدافظ!

یعنی ما انقد واسه مامانش نگران بودیم خیییلیییییی توپ برخورد کرد!

حالا کلاسمون تموم شده اومدیم پایین مهتاب (اصلا حواسش نبود مهسا اونجاست!)

باعصبانیت اومده میگه: اه بچه ها آقا ح گف ساز و تنبکامونو نمیشه بیاریم.

حالا ازیه طرف منو بهشاد خندمون گرفته بود ازیه طرف نمدونستیم چی بگیم!

بعد من گفتم : باشه مهتاب...(که فوق العاده سوتی بدی بود)

مهتاب:  چی باشه؟همه ی برنامه هامون ریخته بهم!

(ای وای حالا مگه میفهمید؟؟؟؟؟؟؟؟؟)

مهسا پرسید : جریان چیه؟

بهشاد : هیچی آقای حیدری گفته این چیزا حرامه!

خدا وکیلی جوابو دارید؟حرامه؟؟؟؟؟؟؟؟ خرم بود میفهمید!

حالامیرسیم به روز اصلی تولد مهسا! از اینجا مسئله کاملا 2زمانه میشه!

قرار بود بهشاد مهسارو به بهانه ی دور زدن ببره بیرون ملک!

گفته بود sorpa حراج زده! (آخه خداوکیلی اون حراجم بزنه مامیتونیم ازش چیزی بخریم؟!)

مهتاب اومد خونه ما و میخواستیم بریم سراج!من تنبک رو شونم

با کلاه بوقی مهتابم گیتار دستش بود با حلیم!

بالاخره با کلی فرار از دست فاطیا به سلامت رسیدیم اموزشگاه

حالا یکی باید میرفت نون بگیره.

اگه میخواستیم تو صف وایسیم تا بعد افطارم نون گیرمون نمیومد.

آقای ح لطف کردن و این کارو کردن.!!

نکیسا هم با کلی ذوق و شوق کیکه رو آورد

(که روش بجای عچقولکم نوشته بودن عچقوکلم!

مارمولکه هم عین قورباغه شده بود ولی خب دیگه چه میشد کرد؟)

خب حالا میریم سراغ مهسا و بهشاد اینا که هی ملکو متر میکردن

که بطورکاملا اتفاقی کمند رو میبینن!

(مدیونید اگه فکر کنید از قبل برنامه ریزی شده بود )

بهشاد:اااااا کمند

در همین حین بوده که یهو یگانه رو میبینن.

بهشاد:ااااا یگانه

یگانه هم قرار بود واسه افطار آب معدنی بخره.

بعد از راه که میرسه ظاهرا خسته بوده آبارو میده دست مهسا!!!!!!

مهسا : این چیه دیگه؟؟؟؟

یگانه : هیچی میخوایم بریم بیمارستان عیادت اینارو گرفتم!!!!!!!!!!!

(قدیما کمپوت میخریدنا) =))

حالا تو این اوضاع وسط ماه رمضون بهشاد تشنش میشه

بهشاد:کمند یا برا من اب بگیر یا خودتو اب میکنم

خلاصه با کلی بدبختی رسیدن به سفیر یواشکی رفتن بالا و از شانس بد

اب سرد کنه لیواناش تموم شده بهشادم که دیگه بی تاب شده

با دست وایمسه اب خوردن

باز اینا میرن جلوتر....

کمند : اَااَااَاااَ بچه ها پریسا!

بهشاد:ااااا پریسا |:

کمند:سلام چطوری؟

پریسا : باع کمند؟ما که همو دیده بودیم!!!!!

جداً مدیونید اگه فکر کنید مهسا چیزی فهمیده بود ها!

حالا برمیگردیم داخل اموزشگاه

بهشاد به نکیسا اس داده : داره ۳میشه ما داریم میایم!

(والا ۳ چیه ۵ رو هم گذروندیم ما!)

نکیسا هم دوباره دچار جو شد اومد کیکه رو از تو یخچال دربیاره

کیکه تالاپ افتاد زمین (البته فدای سرش)!

حالا ملیکا زنگ زده بهشاد: بهشاد جون من نیاید

بهشاد: چرا؟

ـ اخه یه اتفاق بد افتاده

ـ چی؟

ـ نمیتونم بت بگم

(خب نمیتونی بگی مرض داری زنگ میزنی؟)

حالا نمیدونستیم کیکه رو جمع کنیم یا اشکای نکیسارو

طی عملیاتی سریع آقای ح بزرگواری کردن ۲۰ تومن دادن

که برم با ملیکا کیک بگیرم.

خلاصه رفتیم ولی از اونجایی که مهسا اینا نزدیک بودن

جت هم به گرد پامون نمیرسید.

دیدیم به عقلشون رسیده یه دونه کیک دیگه مث اون کیک قبلی زدن

یعنی روش مارمولک داشت.

مهتابم فکرش کارکرد گف من میرم میگم بایکی قرار دارم معطلشون میکنم.

مهسا و بهشاد و کمند و یگانه و پریسا(!) دارن میان

که مهتاب میزنگه به کمند!!!

کمند : اااا بچه ها بابامه! الو؟

مهتاب ماجرارو تعریف میکنه.

کمند : ای تو روحت بابا....زهر مار بابا!

مهسا : باباشه دیگه؟

از اونجایی که توی این جشن ندا و نگارو غزال نبودن

ندا از خدا بی خبر در همون حین میزنگه به مهسا....اوه اوه!

ندا : سلام عزیزم. تولدت مبارک! جای مارو هم خالی کنید!

(قیافه ی مهسا)

مهسا :بچه ها ندا سلام میرسونه!

كمند تو دلش : اوه سوتی رو داد!

ما همچنان تولدشو سوپرایز فرض میکنیم ها!

حالا کمند میخواد مهسا رو معطل کنه :

ااااااااااا بچه ها اینجا مغازه ی یکی از فامیلیمونه بیاید بریم توش!

در همین حین دوباره گوشیش زنگ میخوره :

اااا سلام سوگند...مهتاب کجایی؟

آهان دیدمت!

مهتاب میرسه میگه : من عصبانیم فقط باهام بیاید!

پروفسور بهشاد فکر کرده حالا واقیعیه : مهتاب چی شده؟تورو خدا بگو!

کمند : ای نامرد تو دوباره با اون دوست شدی؟

مهتاب بطور مرموزانه ای که مثلا مهسا نفهمه:

کمند بابا دارم فیلم بازی میکنم!

کمند :بابا میدونم!

بالاخره آماده شدیم و همه توی کلاس جمع شدیم

تا مهسا بیاد ومثلا سوپرایز شه!

فشفشه هارو روشن کردیم و مهسا که وارد شد

من با پیانو براش آهنگ تولد تولد رو زدم و بچه ها خوندنش!

البته وسطش قاطی کردم چون واقعا حالم بد بود!

مهسا دست زد و خندید و کلی ذوق کرد بعد گفت : میدونستم!

(نه جون من بیا و ندون!این سوتیارو جلوی بهشادم میدادیم میفهمید!)

این قسمتش خیلی خوش گذشت! مهسا تنبک میزد و بچه ها میرقصیدن!

فقط یکی باید یه شکلات میداد بهشاد بدبخت

که دیگه فشارش افتاده بود زیر صفر

بعدش افطاری خوردیم و مهتاب یکم آهنگ سوزدار زد با گیتار!

بعدش رفتیم توی حیاط از این کوزه های ۴شنبه سوری زدیم.

بعدش یکم با آقای ح و اقاي ع کیک بازی کردیم

و سوتیامونو تعریف کردیمو خندیدیم!

وجدانا به من یکی که خیلی خوش گذشت...

جای تمام کسایی که نبودن خالی!

مهسا جون مابا این کارمون فقط میخواستیم بگیم خیلـــــــی دوست داریم...

شرمنده که انقد سوتی دادیم.

کلا تا سوتی ندیم نمیتونیم کاریو انجام بدیم!

واقعا خوش گذشت! از همه ممنونم

مخصوصا بهشاد که اگه نبود نمیتونستیم این کارارو انجام بدیم.


آدم ها به لبخندی که بر لب ها مینشانند

و به احساس خوبی که برجا مینهند

و به دردی که از یکدیگر میکاهند می ارزند....

یادتون باشه یه دنیا می ارزید!