کوهنورد
تصمیم میگیره که آخرین کار مهم زندگیش رو انجام بده همون کاریو که همیشه آرزوش بوده
"فتح قله ای که تا حالا کسی نتونسته ازپسش بر بیاد"
پس بدون اینکه به کسی چیزی بگه خودش رو آماده میکنه.
وقتی که به پای کوه میرسه برای چندلحظه به تمام کارایی که طی این چند سال زندگیش کرده
میوفته وبالاخره آماده میشه تا بزرگترین هدفشو عملی کنه
تمام روز با تلاش زیاد کوهنوردی میکنه تا اینکه به شب میرسه اون شبم مثل تمام شبای دیگه
کوهستان تاریک بود اما وقتی کوهنورد به آسمون نگاه میکردامید جای ترس توی دلشو میگرفت.
کوهنورد خیلی خسته شده بود اما حاضر نبود دقیقه ای برای رسیدن به خواستش صبر کنه.
بعد از مدتی کوهنوردیه پشت سرهم کوهنورد به قله میرسه اما به دلیل یه خطای کوچیک
کوهنورد از قله ی کوه سقوط میکنه کوهنورد که دیکه زندگی خودش رو تموم شده میبینه
توی دلش یه شانسه دیگه برای زندگی میخوادکه همون موقع طناب کوهنورد دور کمرش گره میخوره
واونو نجات میده کوهنورد که میدونه اگه یه کاری نکنه حتما تا صبح میمیره داد میزنه خدایا کمکم کن
همون موقع یه صدایی از آسممون بلند میشه ومیگه:چه کاری برات انجام بدم؟؟؟
کوهنورد میگه :خدایا نجاتم بده
خدا میگه :به من اطمینان داری که کمکت میکنم؟
کوهنورد میگه : آره بیشتر از هر کسه دیگه ای
خدا میگه:اگه میخوای نجاتت بدم طناب دور کمرتو باز کن !!!!
کوهنورد بعد از چند ثانیه تصمیم خودشو میگیره و صفت طنابو میگیره
فردای همون روز مردم مردیو پیدا میکنن که طنابیو صفت گرفته از سرما یخ زده
و مرده در حالیکه فقط یه متر از زمین فاصله داره!!!!

نمايش بهتر وبلاگ با مرورگر فايرفاكس