یادمه یه روزایی همون ملک نیم وجبی رو چند بار بالا پایین میرفتتیم

و همه ی عالم و آدمو میدیدیم...

یه روزایی توی سرمای زمستون میرفتیم دم پستو و میگفتیم

آقا یکیش بدون سس باشه...

یه روزایی سر ۱۷ متری علامه هارو میدیدیم

و آنچنان با غرور رد میشدیم انگار داریم از کنار یه مگس مزاحم رد میشیم...

یه روزایی میرفتیم نون و پنیر میخریدیم و وسط کلاس ریاضی میخوردیم...

یه روزایی با دستای پفکی همدیگه رو صاف میکردیم...:|

یه روزایی مهم نبود که بارون چقد شدیده...

همین که باعث میشد بدوییم و بخندیم کافی بود...

یه وقتایی که از سرما به بخاری شکسته ی سراج هجوم میبردیم

نزدیکش که میرسیدیم ایست میکردیم و تو دلمون میگفتیم

شاید اون یکی بیشتر سردش باشه...

یه زمانایی وقتی یکی پشت سر یکی از دوستامون حرفی میزد

آسفالتش میکردیم...

یه وقتایی که میخواستیم بریم یه چیزی بخوریم

به این اهمیت نمیدادیم که سر ووضعمون چه شکلیه یا پول داریم یا نه...

یا اصلا چی میخوایم بخوریم...

همینکه میدونستیم پشت همدیگه ایم و هیچوقت جدانمیشیم کافی بود...

یه وقتایی اگه ازمون تقلب میگرفتن نمیگفتیم مال کیه....

مگه من و اون داریم؟

اگه میگفتن چن بار عاشق شدی میگفتیم واقعی واقعیش ۲ تا یا ۳تا یا...

اما از این بچه بازیاش زیاد!

درصورتی که میدونستیم واقعی واقعی واقعیش ۱بار....۱۵.....

یه روزایی انقد بدجنس نبودیم...

یه روزایی انسان و انسانیت برامون معنی داشت...

هه یه روزایی بخاطر هم جون میدادیم....